محرمانه های یک خاله زنک
خاطرات محرمانه و خطرناک یک عروس یک همسر یک دختر یک خواهر ....یک زن
 
۱۳٩٢/٢/۸ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : خاله زنک

اگه قرار باشه یه روز تنهای تنها باشم چیکار می کنم؟تو وبلاگ زهرا خوندم و منو به فکر انداخت که یه روز رو تنهایی چطور باید بگذرونم؟

برم پارک؟نه تنهایی حال نمی ده!

برم بازار؟بدون مامان هرگز!

بخوابم؟خوب احتمالا همین کار رو کنم!

برم مهمونی؟کجا؟!

ماشین رو بردارم برم شهر ری زیارت؟اونم تنهایی کیف نمیده

اجالتا باید عرض کنم من اکثر روزها رو در تنهایی مطلق تا ساعت9 شب که آقای همسر از سر کار برگرده ،می گذرونم

تا حالا هم فکر نکردم راجب گذروندن روز های تنهاییم!

در واقع کلا روزها رو برنامه ریزی نمی کنم

اصلا این بی برنامه بودن خودش عالمی داره

بدو بدو و استرسی در کار نیست سخت گیری هم نیست

خودمم و یه عالمه وقت که همش مال منه

اصلا من این تنهایی رو برای همین دوست دارم و نمی خوام با بیرون رفتن خرابش کنم

دوستش دارم چون تنها زمانی که ((تنهام))حریمم محفوظه .اصلا همونی هستم که دلم می خواد

دلم بخواد تو این تنهایی دوست داشتنی تو ساعات اوج مصرف خونه رو جارو برقی می کشم

لباسها رو اتو می کنم

ماشین لباس شویی رو می زنم به برق و اونم برام صدای جت در میاره هم لباسا شسته می شه هم من می رم تو حس پرواز با جت!بعد هی با خودم می گم این مرد وقت نمی کنه این ماشین لباسشویی بد بختو تراز کنه از عید که برای تمیز کاری جا به جاش کردم همین جوری لق می زنه آخرش خراب میشه

بعد همونجور که هنوز تنهام می گم عجب!اونم گرفتاره خوب و به همین سادگی قانع می شم و نق نمی زنم دیگه!

دلم هم نخواد این کارها رو می زارم برای ساعات غیر اوج مصرف!

وقتی تنهایی قشنگ و سیالم تموم ظرف لحظه هامو پر می کنه خودمم و تموم احساسات پر رنگم با خودم حرف می زنم

خاطره هامو مرور میکنم

تست روانشناسی انجام می دم

به اونایی که مستحقشن بد و بیراه می گم

شوهرم به خاطر سکوت در مقابل خانواده و خواهر های فولاد زرهش سرزنش می کنم

به خودم یاد آوری می کنم از کیا و چرا متنفرم

بعد سجاده مو پهن می کنم و نمازم رو می خونم یه کمی به خاطر کارای اشتباهم اظهار ندامت می کنمو سبک میشم

روزی چند بار فکر های مسمومم رو مرور می کنم

امید هامو رو تکرار می کنم

با کاکتوسهام حرف می زنم و به گلدونام آب می دم

بعد هم کتاب هامو می چینم جلوی دستم و به طور جدی شروع می کنم به مطالعه و درس خوندن کی خوابم می بره اصلا نمی فهمم بعد در حالتی مملو از تعجب و فرهیختگی از خواب می پرم!

احتمالا چت می کنم

وبلاگ ها رو می خونم و بیشتر اوقات تنبلیم میاد نظر بدم

یه چرخی تو نت می زنم و دنبال دستور غذا می گردم بازم همونی که تو ذهنمه رو درست می کنم!

همه ی اینا در صورتیه که در ابتدایی تنهایی زیبام اصلا دلم خواسته باشه از تختم بیرون بیام

در غیر این صورت حتما تنهای تنها مدت ها به لوستر بلا تکلیف اتاق خواب زل می زنم و فکر می کنم

نگاهی به عکسهای عروسی روی دیوار  می ندازم و هی زیبایی خودمو تحسین می کنم!

هیچ کاری نمی کنم از جام تکون نمی خورم انگار اونجا از همه دنیا امن تره

یه گوشه ی تاریک از خونه به عمق تنهایی هر روزه که فقط خلاء رو به من هدیه می ده

نه شادی

نه غم

نه بیم

نه امید

هیچ

فقط حس خواستنی آزادی و برای خودم بودن رو این تنهایی بهم هدیه می ده

تو تنهاییم بارها آرزو می کنم برم نزدیک مامان اینا

تو تنهاییم  غرق در نوستالژی در آورم میشم با یه سکه

یه کتاب

یه آهنگ

یه صدا

یه عکس

چی از این بهتر؟چی از تنها بودن مطلوب تر؟

توی این انزوای امن و دوست داشتنی هیچ کس از من ایراد نخواهد گرفت

هیچ انتقادی نخواهد بود

هیچ انرژی منفی نیست

اینقدر دوستش دارم که گاهی حتی وقتی صدای پایی رو تو پله ها می شنوم اراده می کنم در رو به روی هیچ کس باز نکنم و اتفاقا نمی کنم!

تو تنهایی خودم گاهی مثل فرفره تو خونه می چرخم و همه چیز رو سر و سامون می دم گاهی هم میشینم و سریال تکراری می بینم!

 گاهی با دقت موهام رو سشوار می کنم و با وسواس فراوون فرشون می کنم

گاهی هم می روم جلوی آینه دندونامو نگاه می کنم و یه خمیازه می کشم و زل می زنم تو آینه و می گم اوه اوه چه موهای هپلی!

یه دستی تو موهام می کشم و سریع از آینه فرار می کنم

تو تنهایی خودم میرم زیر دوش و بی تردید به روزی فکر می کنم که نه این دستها می تونن تکون بخورن نه چشمها می تونن ببین و نه تک تک این سلولها به شامپو بدن حاوی لایه بردار واکنش نشون میدن!یاد  روزیی می یافتم که توی غسالخونه تو نوبتم و سرد سرد منتظرم تا یکی بیاد منو بشوره تا راهی اون دنیا بشم بعد تصمیم می گیرم آدم خوبی باشم!

تو تنهایی خودم مداد مشکی رو برمی دارم و می کشم تو چشمام بعد نگام میافته به زیپ خراب و در رفته کیف لوازم آرایشم و می گم باید برای عید عوضش می کردم اه!

تو تنهایی خودم هر روز ساختمان پزشکان رو نگاه می کنم

تو تنهایی خودم خیلی دلم چای می خواد اما به ندرت حوصله ام می گیره برای خودم درست کنم

تو تنهایی خودم چای رو تلخ می خورم گاهی هم لج می کنم به این سلولیت لعنتی و شکلات می خورم

تو تنهایی خودم فکر می کنم چی میشد یه ذره با اراده تر بودم؟

تو تنهایی خودم شروع می کنم به مرور اشتباهات و سو تی هام

و خودم رو به باد انتقاد می گیرم

تو تنهایی خودم گاهی یه بانوی تموم عیارم گاهی هم یه تنبل به تموم معنا که البته استعداد فراوانی در ماست مال و ظاهر سازی داره!

 

اینه تنهایی یعنی خودت باش!

هر طور راحتی!

بی مزاحم!

من دوستت دارم تنهایی عزیزم و برای فرار از تو نه می خوابم نه بازار می رو نه پارک نه مهمونی

الان از کسایی که در زمینه روانشناسی تخصص دارن خواهشمند است بیان این پست رو تفسیر کنن!

آیا من مشکل دارم؟نیشخند

 



موضوع مطلب : درد دل

۱۳٩۱/۱۱/٢٤ :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : خاله زنک

سلام دوستای خوبم 

تا حالا شده تو یه موقعیت خاص از زندگی قرار بگیرید و یه خواسته ،یه آرزوی کوچولوی نقلی،یه نعمت خدا که تا اون لحظه بهش بی توجه بودید براتون بشه معنی و تعبیر خوشبختی؟

تو این طور مواقع یهو تموم ذهن آدم از آرزوهای کوچیک و بزرگ خالی میشه و همون یه نعمت کوچیک که در آستانه ی از دست رفتنه ،میشه معنای خوشبختی و بعد به خودت میای و می گی ای داد بی داد!چقدر من تو زندگی به نعمتهای فراوونی که خدا بهم داده بی توجهم!

چندین هزارتا دارایی و توانایی و نعمت از طرف خداوند به من بخشیده شده و من از اونها غافلم!

بعدشم خدایا تو واقعا توانا و قادرترین معمار هستی 

چجوری بی اینکه متوجه باشیم موهبتهات رو کنار هم چیدی و برای ما زندگی ساختی!

چقدر قشنگ همه چیز نزد تو برنامه ریزی شده

ممنون که گاهی تلنگر به ما می زنی 

ما رو متوجه  خودت و نعمتهات می کنی 

هر چند شاید چند روزی بهمون سخت بگذره گریه و زاری و غصه خوری بشه کارمون

و بازم بیام پیش خودت و خدا خدا کنیم

ولی من بابت این تلنگرها خیلی خوشحالم بابت این تقدیر که گاهی باعث میشه من یادم بیاد خلاء دنیامو پر کرده و فقط تویی که می تونی باز همه چیز رو درست کنی

دوستت دارم خدای من



موضوع مطلب : درد دل

۱۳٩۱/۱۱/٩ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : خاله زنک

سلام بچه ها

امیدوارم همگی شاد و سر حال باشید.اول باید تشکر کنم از دوستای گلی که در طول مدتی که ننوشتم جویای احوال من بودن خصوصا از رهای عزیزم

و اما اندر احوالات آزمون پیام نور باید عرض کنم که بنده قبول شدم و از دیشب تا حالا نیشم به قاعده ی بنا گوش بازه اینجوری

این ایده آلترین شرایطی بود که می تونستم داشته باشم ،درس و زندگی در کنار هم!

بماند که تو این روزها دلخوری ها و حوادثی هم بوده مثل پیچ خوردن این پای بیچاره و

آتل بستن و به صلاحدید خودمون باز کردنش اما حالا دیگه هیچ کدومشون مهم نیستن

چون خیلی احساس خوبی دارم انگار دیوار بلندی که جلوی روم بود خراب شده و من

دارم روشنایی پشتش رو می بینم

خداحافظ دوران رخوت و بیکاری 

سلام لذت فعالیت و یادگیری

سلام روزای تجربه های جدید 

سلام لحظه های قشنگ دانشجویی

تموم خوبیش هم به اینه که اگه همینجوری دوستانم بچه به بغل بیان و حس حسادت منو تحریک کنن و منم بخوام مامان بشم خوب درس خوندن تو پیام نور و بچه داری با هم بیشتر جور در میان دیگه نه؟خجالتنیشخند

آخه دیروز دختر یکی از دوستامو دیدم که خییییییییییلی ناااااااازززززززز بود از این بچه ها که پوستشون از روشنی به صورتی می زنه با یک عالمه موی زلٍ مشکی!

آخه بگو جغله این همه مو رو تو از کجا آوردی آخه

چشماشم که نگو مثه تیله گرد و مشکی اصلا این بچه اینقدر نااااززززز و خواستنی بود ترغیب شدم پروژه ایی که چند وقت پیش شروع کردم یعنی بافت لباس براش رو شروع کنم

هر چند دیگه هوا هوای بهاره ولی خوب سال دیگه می پوشه 

آخ آخ!!!یادم نبود به یه دوست قول داده بودم اینجوری نگم دختر ناااااااززز ظاهرا اونوقت ایشونم دلش یه دختر ناااازززز  می خوادنیشخند

خلاصه اگه این حس نیمچه مادرانه از سر خجستگی نباشه بدمان نمیاد ما هم یک عدد پسری دختر چیزی داشته باشیم 

امیدوارم همه ی دوستای خوبم هم نتیجه ی تلاشهاشون رو بگیرن و به خواسته هاشون دست پیدا کنن

و با تشکر از زهرای عزیز خواهر گلم که دوست خوبی برام شده و تشکر برای لحظه های قشنگ دوستانه ایی که باهاش دارم

موفق باشید دوستان 



موضوع مطلب : درد دل

۱۳٩۱/۱٠/۱۳ :: ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : خاله زنک

سلام دوستان من،مردم سرزمین من شب همگیتون به خیر 

امیدوارم اگر الان بیدارید کنار خانواده اتون لحظه های شاد و سر شار از سلامتی و خوشی رو تجربه کنید 

و اگر هم خوابید ،خوابها و رویاهاتون طلایی و پر از رنگهای قشنگ باشه

امیدوارم خواب هیچ مادری از زنان این مرز و بوم کنار تخت کوچولوی بیمارش خاکستری نباشه

بچه ها دلم خیلی گرفته،امشب یه سر زدم به پیج محک عکس فرشته های معصوم رو

دیدم که بیماری به لحظه ها ی کودکیشون رحم نکرده و تنشون پره درده

دوستان می دونم همه ی شما دست به خیر هستید و حتما عضو یک خیریه اید اما لطفا

بچه های محک رو فراموش نکنید بذارید محک و بچه هاش جزیی از هر روز ما باشن

به شکرانه ی سلامتی خودمونو خانواده امون همون اندازه که از خدا شاکریم تو پر کردن

صندوق های محک سهیم باشیم

تو این روزهای عزیز،یادمون نره این فرشته ها رو دعا کنیم

تنتون سلامت و دلتون شاد

 

 

خنده ایی غمگین تر از این دیده بودید؟

 

خجالت نکش..
اینجوری هم به من نگاه نکن...
تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری...


 

فدای تو فرشته کوچولو که با همه دردات پایه خاله بازی هستی و واسه عروسکات مامان میشی...



موضوع مطلب : درد دل

 

 

یه روز عصر پاییزی در حالی که با بی حوصله گی تموم خزیدید زیر پتو دارید کانالهای تی وی  رو بالا و پایین می کنیدچی می تونه بد تر از زنگ

تلفن باششششه؟ 

بازم خدا رو شکر گوشی رو برداشتم!دختر خاله ام کار خییییلی مهمی

داشت!گفت اینترنت نداره اگه میشه سرچ کنم ببینم چه دارویی باید به

گربه اش بده که اسهالش بند بیاد!سبزگلاب به روتون

تو اون لحظه به تموم گربه های دنیا از جمله لوسیفر گربه ی سیندرلا

اینا و گربه ی چکمه پوش و تام و اینا بد و بیراه گفتم تو دلم آرزو کردم همشون منقرض شن!

چشم چشم تا نیم ساعت دیگه زنگ می زنم بهت می گم

هنوز دوباره زیر پتو درست جا به جا نشدی که اون بنده خدا بعد از

دلخوری اخیر پاشده دست هیولای کوچکش رو گرفته اومده خونه ی ما

عصر نشینی!

هنوز از راه نرسیده ،بچه حمله ور میشه به سمت ظرف تنقلات اونش به جهنم!

بعد از تناول مقادیری نخود و کشمش و نقل و سایر موارد،بچهه یهو دلش آب می خواد

از اونجایی که دیگه خیلی خودمونی شده!!!حتی برا آب برداشتن اجازه هم نمی گیره

و یه راست میره سمت یخچال و از آبسرد کن یه لیوان تا کله کش پر آب می کنه و یه نفس می ره بالا!

من چای میارم ،براش  یه فنجان چای می ذارم  رو میز،و به بقیه هم چای تعارف می کنم

می رم تو آشپزخونه که سینی رو بذارم سر جاش،دنبالم میاد قاشق چای خوری میخواد!

بهش میدم هنوز نرفتم تو حال بر می گرده می گه زن عمو نبات داری؟؟؟؟

عذرخواهی می کنم از حضار که یکی بیشتر نمونده اون یه دونه هم

تقدیم هیولای کوچک می کنیم یهوووو نگام میافته روی میز می بینم چه

کثافتی زده به میز بای چای شیرینکلافه

بلند میشم برم دستمال بیارم میز و تمیز کنم 

امر می کنه شکر بیار!!!!

انگار این هیولای کوچک امروز مسئول سنگ رو یخ کردن من و یادآوری

کم و کاستی های خونه امونه

من میگم ببخشید ما شکر مصرف نمی کنیم نداریم!عصبانی

چای رو می خوره می پره رو دوچرخه که یه رکابش رو برای اینکه کمتر

جا بگیره فرستادم زیر مبل!

بهش می گم پا نزنیا مبل آسیب میبینه از رو زین جست میزنه رو دسته

مبل از اونجا هم میپره پایین 

فکر می کنم منصرف شده

دوزاریم زمانی میافته که از پشت سرم صدای یه بادگلوی جانانه میشنوم !

بر می گردم میبینم هِن و هون کنان داره دوچرخه ی ثابت بدبخت رو

میکشه جلو که بتونه پا بزنه!

به روی خودم نمیارم

اونم بعد از تلاش بسیار وقتی میبینه زورش نمیرسه که دوچرخه رو تکون

بده دست از سرش بر میداره و یه چرخ تو خونه میزنه

مستقیم میره سراغ باغ شیشه ایی محبوب من!!!!

با پنگولاش خاک بد بخت رو جا به جا می کنه و منم میبینم که کاکتوس

های بیچاره دارن مثه بید میلرزن!

بهش تذکر میدم

امیر محمد دست نزن تیغ داره ها میره تو دستت

میگه:مگه سَم داره؟؟؟

سعی می کنم خونسردیمو حفظ کنم و میگم نه!ولی خوب گیاه ها

آسیب میبینه 

جواب میده با گیاه ها کاری ندارم!دنبال گوی و سنگ تزیینی می گردم از

اونایی که قبلا بهم دادی!(البته خودش برداشته بود!)



میبینم از رو نمیره بیخیالش میشم !

یهویی صدای تَرَق و تروق میاد 

مبینم گوی سنگی رو برداشته می کوبه رو سرامیک!

اون مادر مرده هم انگار در کشاکش با جاذبه هر چند ثانیه یه بار می

خوره زمین و بازم میره هوا!

میگم امیر محمد اون سنگیه ،پلاستیکی نیست میشکنه

میخزه زیر شومینه گوی رو میاره بیرون و مستقیم میگیره جلوی

چشمای من و میگه:

این اصلا قشنگ نیست!به درد تو نمیخوره!من میبرمش خونه امون

دیگه دارم جوش میارم 

میگم :باشه باشه مال تو ببرش با خودت

دوباره میره سراغ باغ شیشه ایی و در حال که باز خاک ها رو شخم

میزنه

میگه:دارم گوی رو که مال خودمه زیز خاک قایم می کنم!اگه یادم رفت

ببرم اشکال نداره!

دفعه بعدی با خودم می برمش!!!!

در حالی که خون داره خونم میخوره سکوت می کنم!

چاره ی دیگه ایی ندارم!

در همین حین آقای همسر از راه می رسه و بعد از سلام و علیک

مستقیم می ره سراغ بچه و یه دستی سرش میکشه میگه:

چطوری عمو؟

هیولا می گه
خوبم ،دوچرخه رو می کشی جلو؟بتونم سوار شم

آقای شوهر هم در یک چشم به هم زدن به سوپر من تبدیل میشه و با یه حرکت دوچرخه رو میکشه جلو

و یهووو بببببببببووووووووووووووومممممممم

من  که تا اون لحظه خودم رو برنده بازی می دونستنم و تو دلم

میخندیدم و راضی بودم که اینبار دوچرخه ی عزیزم رو نجات دادم از درون

از زور حرص می ترکم!

القصه،هیولا پیروزمندانه و موزیانه

باز جست می زنه رو دوچرخه و ناجوانمردانه رکاب می زنه

!!!می زنه می زنه می زنه . انگار دارن منو کتک می زنن

مامان عرق کردم!گرممه

مامانش:آخه تو چاقی بایدم دوچرخه بزنی!چند درصدش تیکه بود برام

مهم نیست!

این برام مهمه که چرا یه کلام به بچه اش نمیگه این وسیله ی کوفتی

اسباب بازی نیست!!!

اجازه مجازه هم که تو کارشون نیست

هیولا هوس می کنه بره خونه اشون!

یه بشقاب تنقلات هم می دم دستش که با خودش ببره پایین برای

خواهرش،میگه اول میرم دستشویی بعد میرم خونه امون

بشقاب رو سر می ده رو میز و نخود و کشمیش سر می خوره رو فرش

و من همه رو جمع می کنم

بشقاب رو برمیداره و می ره!

چند دقیقه بعد صدای جیغ و داده که از تو راهرو میاد

آقای شوهر الان رفته خوابیده!

مامانش در رو باز می کنه و از طبقه ی پنجم خطالب به بچه هاش که

دارن تو طبقه ی دوم دعوا می کنن با داد میگه:

بس می کنید یا بیام پایین!

یا ابوالفضل!چه جذبه ایی!چه تهدیدی!!!!

شوهر منم که خواب نیس!شما راحت باش. بچه ات رو تربیت کن!

خلاصه دعوا بالا می گیره و مامانشون بدون خداحافظی غرو لند کنان از

لای در می ره بیرن و می گه:

ببخشید من برم ببینم چی شده!

شرط می بندم تا وسطای داستان اصلا یادتون نبود که هیولا با اون زیر

شلواری چپه اش !

با مامانش اومده خونه ی ما!

چون همونجوری که دیدید مامانه اصلا به خاطر شیطنت های پسرش نه

خجالت میکشه نه تذکر می ده!اصلا انگار کارای بچه اش زشت نیست!

خیلی ریلکس و آروم نشته و چای می خوره!

برای همین میگم :((مادرهای بیخیال خوشبخت ترین انسانهای زمین هستند))

خدایا کمک کن مادر خوبی باشم،بتونم بچه ام رو طوری تربیت کنم که

باعث آزار دیگران و سرافکنده گی خودم نباشه


 

 

 

 



موضوع مطلب : درد دل

۱۳٩۱/٩/٢٦ :: ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : خاله زنک

هی تو،سبیل صدامی !
آره با خوده خودتم ازت متنفرم، وقتی هستی اینقدر معذبم که فکر می کنم نشستم رو کاکتوس

اصلا انگار منو سر و ته آویزون کردن وقتی هستی!اینقدر دنیا برام سخت میشه اه اه

از چشمم افتادی مثه یه قطره اشک!مردک پر ادعا 

اصلا وقتی می بینمت انگار یه مشت پونز قورت دادم که تعدادیش گیر کرده تو گلو اون بقیه ام به 1001جام فشار میاره!

حالم اینقدر بد میشه وقتی اون چشای بد رنگتو براق می کنی تو صورت اینو و اون منم ،منم می کنی

اصلا وقتی حرف می زنی حس می کنم یه مشت خوره دارن تو مخم ویراج می دن

الان من نشستم تا شما دستور بدی !

من برم؟

بمونم؟

اگه قراره برم با اتوبوس برم یا مترو؟آهان راستی دهات ما مترو نداره!با آژانس برم؟؟

خوب با اجازه لاغر بشم یا نشم؟؟؟

بخورم یا نخورم؟

شکلاتها رو نخورم؟چشم ،بیا تو بخور به امید خدا به همین زودیا بترکی!

اصلا تو خوبسبز

تو هوراسبز

تو آخرشسبز

آشپز!سبز

کاردون!سبز

همه کاره!سبز

فرهنگ لغت!سبز

راج کاپور!سبز

فیدل کاسترو!سبز

جاذبه!

اصلا خود علامت!

در غضب چونان مهیب که به گرز مانند!

در عرفان چونان لطیف که دختری دم بخت با سبیلو  اما بدون چاقچوق!

سبیلها و چشمای وقیهت سرتو بخوره!زبون زهر مارت رو بگو

امان امان

خدا منو به راه راست هدایت کنه

البته اگه اجازه می دی؟!شما که کلا تو راه راستی!

یه وقت بد به دلت راه ندیا،ما دلمون نشکنه و اعصابمونم فولادی!

بچه هاتم همین جوری تربیت کن که روزایی که نیستی جماعتی احساس کمبود نکن !

آهان راستی ،من الان اینقدر خوشحالم که مورد عنایت،عفو و بخشش واقع شدم!

فردا هم زنگ می زنم حتما ازت عذر می خوام به خاطر تموم مواقعی که به من بی احترامی کردی!

می گم یعنی خدایی نکرده زحمت نشه رفتارتونو اصلاح کنید

چه کاریه ما خودمونو اصلاح می کنیم،مشکلات حل میشه

شما اصلا مرکز کیهان باش!

ما هم از این قمر ممرها همینجوری مدام دورت می چرخیم

به دل نگیریا،اون چندتایی که نمی چرخن واستادن،دارن الان به به ،چه چه می کنن به

هیبت و قد قامت شما!

اوناییم که عین مجسمه واستادن حیرت زده ان ،ایشالا راه می افتنخنثی

بچه ها بیکار نشینید بچرخید بچرخید 

 

اینم پستی که قولشو داده بودم!!!!

 

نکته1:لطفا به سبیلوها بر نخوره!همه سبیلوها که بد نیستن !Flower

نکته 2:این مردک سبیل صدامی پر ادعا آقای همسر نیست!شوهر جان یه تیکه جواهرن جواهرررررقلب 

 

 

 



موضوع مطلب : برادرشوهرانه

۱۳٩۱/٩/۱٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : خاله زنک

تا حالا فکر می کردم سخت ترین کار زندگی و بزرگترین دغدغه ام یافتن شوهر شایسته

ایست که زندگی درست و درمونی با هم بسازیم و خوشبختیمان تیری باشد در چشم

حسودان و هر آنکس که نمی تواند دید

الان میبینم نه بابا !انگار یافتن شوهر مناسب و شایسته بخشی از این پروسه ی عظیمه

حالا بماند که چقدر فکر خورده ریز تو سرم چرخ می زنه و هر لحظه دلمو آشوب

میکنه،ولی الان بزرگترین دغدغه ی من که تموم لحظهایم را دچار کرده موضوع مادر شدنه


دوستان تا قبل ازدواج اس ام اس می دادند:سلام خوبی ؟عروس نشدی خانم؟؟

الان اس ام اس می دن:سلام خوبی ؟مامان نشدی خانم؟؟!



مامانم تا قبل از ازدواج می گفت:دخترم سخت نگیر،بزار سر و سامون بگیری

حالا میگه:بزن کانال 3 رو نگاه کن بعدا بهت زنگ می زنم!فرت تلفن رو قطع می کنه!!!

می زنم کانال 3 می بینم خانم د کتره داره راجب ناباروری و اینا حرف می زنه!



تا قبل از ازدواج از جلوی هر مغازه ایی رد میشد می گفت بهتره شروع کنم خورد خورد

جهزیه بخرم الان دنبال لباس بچه ی اسپرت می گرده و میبافه!
الهی قربونش برم

خاله خان باجی یا قبل از ازدواج :ایشالا عرووووووسیت،ماچ

الان:ایشالا حموم زایمونتتتتتتتتتتتتتتت،ماچ!

شوهره هم که چشمش رو بر روی کشتی طوفان زده و اندرقریب به گل نشسته ی

اوضاع اقتصادی بسته و البته حق داره دلش بخواد بابا بشه!

فکر کنم تو نوجوونی بچه امون این شکلی با جدیت عمل کنه:

عاشق جذبه اشمHeart Smile

ولی کاش میشد جواب همه رو بدم بابا من میترسم!!!

این روزها همش این دغدغه تو سرم چرخ می زنه و لحظه به لحظه منو با ترسهام رو به

رو می کنه

اینم دغدغه ی من مادرشدن!

دیشب به یه دوست می گفتم:

این ترسها این 2*2 کردن ها از معایب دیر ازدواج کردنه ،دختر 18 ساله بوده بودیم

شوهرمون داده بودن ((((ما چشم و گوش بسته بودم)))فیلم زایمان طبیعی رو ندیده

بودیم!

فرق بین سزارین و طبیعی رو نمی دونستیم

عکسهای زایمان در آب و هزار بار سرچ نکرده بودیم و فکر کنیم یعنی درد رو کم می

کنه؟؟؟!!!!

سرخوش ،خجسته،خوشحال!نقش یک زن نمونه رو ایفا کرده بودیم رفته بود پی کارش!

الانم پشت لب پسرمون سبز شده بودو دخترمونم دم بخت بود!

حتما بچه سومی هم اون وسطا برا خودش میپلکید

والاااا!

چند روز پیش دیدن یکی از اقوام رفته بودم که خدا تازگی ها یه دختر سالم و ناز بهشون

عطا کرده تو دلم یهو دلم خواست منم مادر باشم 

مدتیه دارم به این موضوع فکر می کنم ،آقای شوهر هم آمادگیشو اعلام کرده

من موندم و مهمترین کار زندگیم که با کلی بیم و امید توامه

یه تصمیم بزرگ و سخت که با تمام رنجی که به همراه داره می تونه لطیف ترین فصل

زندگی باشه

میگن مادر و پدرا با بچه هاشون یه بار دیگه بچه گی می کنن

یه بار دیگه شادی واقعی و صمیمیت کودکانه رو تجربه می کنن

دوباره به خاطر یه نو پا تاتی می کنن و بعد از سالها دوباره با لالایی میخوابن

به خاطر یه پسربچه دوچرخه سواریو فوتبال میشه تفریحشون

بازم لذت تاب سواری و خاله بازی زنده میشه براشون

شک ندارم روزهای زیبایی خواهد بود روزهای مادرشدن اگر با این همه اما و اگر بشه کنار اومد

یادم باشه یه پست برادرشوهرانه هم بنویسم براتون!

 

 

 



موضوع مطلب : درد دل

۱۳٩۱/٩/۱٠ :: ٦:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : خاله زنک

انگار لقمه های نانم را در خون دل تو می زنم

گاهی فکر می کنم لحظه به لحظه  پینه های جسم فرسوده ی تو را لقمه می کنم

خوب بو میکشم عمیق و عمیق تر

من عطر خستگی تو را به تن می زنم

روی خواب فرشهایم که دست می کشم تمام حظ

در وجودم بغض میشود

وقتی نقش این فرشها هر چه که نامشان باشد

شکل چشم های نخ نمای توست!

من اینجا نشسته ام

سر سفره ی عمر تو،از ثانیه هات می نوشم ،تمام عمر نوشیده ام!

اینقدر که گاهی یادم می رود

صورت آفتاب سوخته ات را لقمه لقمه در حلقمان ریخته ایی

من اینجایم روی روزهای تو ایستاده ام 

پشت به پشت صلابتی که در صدایت موج میزند

من روز میرسم

به تمام آنچه که از تو برایم باقی مانده است

شب میشود و تو بی تردید هنوز از شیره ی وجودت چک های مردانگی می کشی

رنگ آمیزی را در دامان جوانی تو آموخته ام

وقتی بی آنکه بدام در طاق زلف تو 

رنگین کمان جو گندمی می کشیدم

روشن می کنم

از وجود تو

و می خوابم بر بستری از جنس

مهربانی بی پایانت

دست می کشم 

روی ساعت

روی ظرافت چینی های پر نقش و نگارم

لمس می کنم حریری را که مرا از دنیای خاکستری 

جدا می کند 

چرخ می زنم میان انبوهی از آنچه که شکل هر روز توست

تا کمر خم میشوم وبه بخشنده ترین دستهای خسته ی دنیا

تعظیم می کنم

تو باز هم به من بخشنده تر از قبل غرور می دهی

غرور سایه ی تو بر سر داشتن را....




موضوع مطلب : نامه ی سر گشاده

 
درباره وبلاگ

مادرم زمانی که بختم باز شد و به حمدلله داشتم راهی خانه ی بخت میشدم به من نصیحت کرد:دخترم نباید راز شوهر و خانواده ی شوهرت رو برای دیگران تعریف کنی .من هم نکردم تا الان که در آستانه ی غم باد گرفتن هستم و از آنجا که در دنیای واقعی دوست قابل اعتمادی برای درد و دل ندارم لاجرم سر پرشین بلاگ را درد خواهم آورد چون روابط دوستانه ی من دارای یک دور تسلسل باطل است که نهایتا به خاله خان باجی های فامیل ختم میشود بنابراین خاطرات بنده خوراک یک کلاغ چهل کلاغ خواهد بود لذا من خاطرات خطرناک و محرمانه ام را اینجا خواهم نوشت تا درس عبرتی شود برای آنانی که هلاک شوهرند

صفحات وبلاگ

پيوندها
RSS Feed