محرمانه های یک خاله زنک

خاطرات محرمانه و خطرناک یک عروس یک همسر یک دختر یک خواهر ....یک زن

از اونجا که این چند وقته همش مثل مارکو پلو دور از خونه بودیم حسابی دَدَری شدیم و با آقای شوور دلمون می خواد پاشیم بریم بیرون بریم مهمونی!

دلمون مهمونی و دور هم بودن می خواد دیروز عصر که داشتم فکر می کردم شام چی درست کنم با خودم گفتم:شاید یه کمی بیشتر غذا درست کنم بعدش غذامونو برداریم بریم خونه ی مادرشوهر

بعد دوباره خودم به خودم نهیب زدم:بابا روتو برم!!!انگار یادت رفته همین هفته پیش رو که مورد آماج متلک پرانی پدر شوهر گرام قرار گرفتی بشین سر جات بابا!

بعد دیدم خوب انگار اون بخش از شخصیتم که نهیب زده حق داره خوب!منم نشستم سر جام!

چند وقت پیش پدر شوهر محترم رسما نظرش رو راجب بی کفایتی بنده در امور حسابرسی به کشتی به گل نشسته ی وام ها و اقساط معوقه ما اعلام فرموندن

البته انگار اون بخش از حافظه اشون رو که مربوط به پرداخت شهریه های کلان دانشگاه شوور جان بود از دست داده بودن

و طی یه نگاه عاقل اندر سفیه فرمودن:تا موقعی که دفترچه قسطها تون دست ما بود

پول قسطها رو سر ماه می آوردید می دادید از موقعی که دفترچه ها رو برداشتید بردید قسطهاتون عقب افتاده!!

بنده هم با لَک و لوچی آویزون جواب دادم:پدر من مگه فرق داره دفترچه کجا باشه؟؟؟؟

مهم اینه که پول باشه که قسط رو باهاش پرداخت کنی

خلاصه هیچی غم همه ی دنیا ریخت تو دلم!

با خودم می گفتم عجب!آخه مرد تو که تو زندگی ما نیستی ببینی چطور داریم صرفه جویی می کنیم چرا به خودت اجازه می دی تو زندگی مستقل 2 نفر آدم دیگه دخالت کنی

همش باید شما رئیس باشی؟

همه چیز باید تحت کنترل و نظارت شما باشه؟

مهارتت در نمک پاشی به زخمه؟

ناراحت شدی که من پس از 2 سال گذشت از زندگی مشترکمون بلاخره تونستم به بهانه پرداخت اینترنتی اقساط حساب و کتاب زندگیمو تو دستم بگیرم؟

پدر من باورررررررررررررررررر کن پسرت دیگه 20سالش نیست!

دیگه مجرد نیست که سر ماه حقوقش رو تحویل جنابعالی بده تا براش قسطاشو بدی و پس انداز کنی

پدر من باور کن ما مثل شما با ماهی 7000000 تومان درآمد +پول اجاره خونه ایی که می گیرید زندگی نمی کنیم!

پدر جان باور کن ما برنامه داریم برای زندگیمون

جالب ترین قسمت این داستان واقعی رو که البته در این دوران شبیه داستانهای تخیلیه تقدیم می کنم ...

پسر خواهر شوهره که با فوق لیسانس داره ول می گرده در تکمیل فرمایشات پدر بزرگش برمی گرده می گه:

اینا(یعنی من و شوهرم)هر چی پول بهشون بدی!!!!(انگار کسی به ما پول می ده!)می گن کمه ،کم آوردیم تعجب

باید پولشونو بگیری 10000تومن 10000تومن بهشون بدیتعجب

اینجا بود که دیگه طاقت نیاوردم و جواب دادم شما اصلا نطر نده که هنوز مجردی از زندگی متاهلی خبر نداری

و بلند شدم خداحافظی کردم اومدم خونه

نه آخه خداییش به خودتون ظلم نمی کنید؟

تو روزگاری که ملت میشنن نقشه برج و سد می کشن و میسازنش با فوق لیسانس عمران فسفر میسوزونی میشینی خاله زنک بازی در میاری که چی؟

پاشو برو به زندگی خودت برس بابا اسم هیچ کس رو برای دخالت تو زندگی دیگران و خاله زنک بازی هیچ جای تاریخ ثبت نکردن که جنابعالی عقب بمونی

یا پدر من همین خود جنابعالی ملت 60 رو که رد می کنن دست به خیر میشن و می گن پامون لب گوره دور از جون همش فکر آخرتشونن جنابعالی تازه یادت افتاده عقده های نهان دوران جوانیت رو بروز بدی؟؟؟باریکلا خدا همه مونو عاقبت به خیر کنه

گذشته از تموم این حرف و حدیثها که می دونم بخش بزرگی از این گربه رقصوندنها انعکاس کوتاه کردن دست اجنبی از زندگیمونهاز خود راضی

خدا رو شکر اون چیزی که بین من و تو موج می زنه عشق و صمیمیت و محبته

بیشتر از همیشه بهم نزدیک شدیم

فهمیدیم که تو سختیای زندگی چقدر میشه بهمدیگه اعتماد کنیم

الان بیشتر از همیشه خوشبختیم حالا امشب  که مهمون داریم فردا شب بریم دَدَر؟؟؟؟

بله درست شنیدید امشب حبیبهای خدا طبق یک برنامه ریزی دقیق و بی عیب و نقص قراره شام تشریف بیارن منزل ما

البته از اونجایی که من شصتم خبردار شده بود دیروز عصر همه کارم رو انجام دادم اعم از خرید و ترو تمیز کردن خانه و اینا الانم سور و ساط آماده تشریف فرماییشونه که البته انگار دیر تشریف میارن

همین الان زهرا اس داد که داره برمی گرده شیراز

دوباره غم دنیا دلمو گرفت این دومین باره که میاد تهران و نمی تونم ببینمش

زهرا جان شرمنده خواهر

 

راستی دوستان کسی می دونه چرا ما اینقدر رفتیم تو کار تقلید؟

مگه هر کدوم از ما(توهین نباشه شما دوست عزیز رو نمی گما)بخشی از شخصیتمون خلاقیت نیست؟

یا فکر می کنیم خیلی با مزه اس مثه کاربن عمل کنیم؟

مگه هر کردوم از ما منحصر به فرد نیستیم پس چرا یه تکه کلام رو به صورت همه گیر اینقدر تکرار می کنیم تا از چشو چال همه می ندازیمش؟

تو هر پیج و بلاگ و صفحه ایی که می رم نوشته:

این پست مخاطب خاص دارد

خطاب یه مخاطب خاص

مخاطب خاص

مخاطب خاص

!!!!

ای بابا بنده خدا این مخاطب خاص!از چشم من که افتاد!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

روزها از پی هم سخت و سخت تر میشن و منو تو هی به رازهامون اضافه میشه

دلهای پر از آشوب و ذهنهای پر از فکر و خیالمونو پشت خنده های زورکی قایم می کنیم

تا مصداق با سیلی صورت رو سرخ نگه داشتن باشیم

سخته ولی می گذره....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

سلام سلام

خوبین مهربونا؟خوشید؟دماغتون متناسبه؟(آخه کی دماغ چاق دوست داره؟نه کی دوست داره؟)

ممنون از همه دوستای عزیزم که لطف دارن به من مدتیه تنبل شدم و آپ نمی کنم اما دوستای خوبم سر می زنن و ابراز محبت می کنن Flower

در کمال تعجب برای این پست نه غرولند دارم نه گله گذاری از خانواده شوهر!

این چند وقته زندگی برای من رو دور تند تند تند بود

اینقدر گرفتار بودم که خداییش اصلا وقت نکردم برای خانواده شوهرم مته به خشخاش بزارم

داداش کوچیکه رو دوماد کردیم رفت پی کارش نیشخنددرگیر مراسم عقدش بودم و کلی بدو بدو داشتم،برای همین صرف نظر از 2،3 تا حمله ی غیر منتظره و غیر منصفانه از

طرف اقوام شهرستانی شوهر ملال دیگری نیست.

جونم براتون بگه از مراسم عقد آقا داداش که داشت خوش می گذشت که ماه و فلک و

باد و خورشید و جبهه ی هوای سرد و طوفان دست به دست همدیگه دادن تا رسما

مراسم رو زهر مار کنن برامون که اتفاقا  موفق هم شدن!

 

همه جا ساکت بود

خطبه ی عقد در حال جاری شدن بود

همه دست به دعا بودن

تو دل منم کلی رخت چرک داشتن میشستن

تموم خاطرات بچه گی هامون جلو چشام رژه میرفت

و هی این قندا رو روی سر عروس و داماد می ساییدم به هم

به خودم اومدم دیدم عروس رفته گل و چیده اومده

داره میره گلاب بیاره،اما توی سفره ی بالا سر عروس دوماد هیچی نیست جز یونولیت

هر چی زحمت کشیدم دیدم نه خیر جز خورده های چسب و یونولیت انگار قرار نیست

چیز دیگه ایی نصیب دخترای دم بخت مجلس بشه که با صدای خواهر عروس خانم به

خودم اومدم که زیر گوشم گفتن:

ما این تیکه های قند رو سر عروس و داماد رو خیلی تبرک می دونیم تا میشه بیشتر

بساب و محکم تر تا به همه یه تیکه برسه

گفتم اتفاقا ما هم همینطور چشم

شروع کردم به ساییدن

دستام عرق کرده بود و نوچ شده بود که تازه رسیدم به قندا

پیروزمندانه نگاه کردم به خواهر عروس و ایشون اشاره کرد محکم تر

منم اشاره کردم

و چند بار ته قندها رو بهم کوبیدم تا بلاخره چند تکه ازش جدا شد و ساییده شد

همینطور که قندها رو بهم می زدم حاج آقای عاقد با صدای بلند و با لحنی شبیه تشر زدن بچه فرمودن:

نزن خانوم،سر و صدا در نیار!

ما هم زدیم زیر خنده و گفتیم حاجی اعصاب نداری؟؟؟؟خوب به درک!

یه ذره سبک و سنگین کردم دیدم نه تو کتم نمیره باید تلافی کنم این لحن بد و زننده ی جناب عاقد رو خلاصه روحیه ی پلیدم بر روحیه ی گذشتم غلبه کرد

واز سر لج و لجبازی که تو کار خواهر شوهر دخالت کرده بود رسما عازم اعصابش شدم

هی قندها رو می زدم به هم تق و توق و با خواهر عروس و خانوم برادرم زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم534213_303.gif

خلاصه عروس خانوم و آقا داماد بللللله رو گفتن و آقای عاقد بلند شد بره ما هم که تو

حال و هوای خجستگی صف بسته بودیم که هدیه بدیم به عروس و داماد که یه دفعه

چشمم افتاد به دختر خاله و خاله که به حالت قهر داشتن مراسم رو ترک می کردن!

بازم در این قسمت از ماجرا رد پای حاج آقای اعصاب داغون دیده می شد

که مثل اینکه به دختر خاله ام تذکر داده بوده که حجابش رو درست کنه

ایشون هم از خجالت حاج آقا در اومده بودن و انگار درسی به ایشون داده بودن که قید

حضور در مراسم عقد رو برای همیشه بزنن!

خوب آقا

خوب برادر من

خوب حاجی

خوب مسلمون

هر نکته مکانی دارد یا یه جمله ایی تو این مایه ها

حوصله ی سر و صدا نداری چرا میای عقد؟

زنها رو که میشناسی نمی تونی نگاه نکنی چرا میای تو زنونه؟

می خوای امر به معروف کنی؟ چرا درست انجام نمی دی سنت پیغمبر خدا رو؟

چرا باعث میشی مراسم 2 تا جوون با قهر و دلخوری تلخ بشه

چرا دید جوونا رو نسبت به خانواده های مذهبی از اینی که هست بد تر می کنی؟

اصلا شما چرابه نامحرم نگاه کردی؟اگه نگاه نکردی از کجا فهمیدی کی حجاب داره کی نداره؟

 

بگذریم

آخه خاله ی من

دختر خوب

تو که این همه زحمت کشی مهربونی

تو که هم خواهر و هم بهترین دوست مامانمی

به خاطر حرف یه غریبه باید بزاری از مجلس بری؟

این قهر منطقیه؟نه تقصیر ما بود؟

رفتی دیگه دست شما هم درد نکنه

اینم از ماجرای عقدکنون ما که با وجود تموم زحمتهایی که همه ی خانواده کشیدن تا

خوب و شیک برگذار بشه متاسفانه خراب شد

و ما کلی جلوی فامیل عروس شرمنده شدیم

خانواده ی محترم عروس ببخشید که تو کوچه سر و صدا شد

آبروریزی شد

ممنون که حتی به رومون نیاوردید و حتی ازمون خواستید که غصه نخوریم!

خلاصه اینم اندر احوالات این روزهای ما

 

آها چند تا سوال...

آیا خانواده ی شما یاخانواده ی همسرانتان مجذوب شخصیت یانگوم هستند؟

آیا اقوام همسر شما هم تحت تاثیر فرهنگ ساختگی و افسانه ایی کره با خود زمزمه

می کنن هوتآرا هوتآآآآآرا .......؟

آیا شما هم از هر چی غذاس سیر می شوید وقتی رنگ و رخ دست پخت بانوان

آشپزخانه ی سلطنتی را می بینید؟سبز

آیا به نظر شما هم چشمان یانگوم درشت است؟قهقهه

آیا شما هم  وقتی خانه ی اقوام شوهرتان هستید اجبارا باید جواهری در قصر را با صدای

بلند نگاه کنید؟

آیا شما هم افسانه های کره ایی را روی مخ میدانید؟

آیا شما هم در اثر تکرار فیلم ها و سریالهای کره ایی احساس کشیدگی در پلکها و چشمانتان می کنید؟

آیا اعضای خانواده شوهر شما هم عمیقا به نقد و بررسی چگونگی مرگ بانوان دربار و سوزاندن اجساد ایشان می پردازند؟

آیا شما هم از هر چه چویی هن چیکن اگگ و غیره است متنفرید؟خنثی

 

اصلا ناشکری نکنید چون یانگوم تموم شه می خوان جومونگ رو بزارن

 

 

راستی زهرا جون79382_doset_daram.gif

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

اگه قرار باشه یه روز تنهای تنها باشم چیکار می کنم؟تو وبلاگ زهرا خوندم و منو به فکر انداخت که یه روز رو تنهایی چطور باید بگذرونم؟

برم پارک؟نه تنهایی حال نمی ده!

برم بازار؟بدون مامان هرگز!

بخوابم؟خوب احتمالا همین کار رو کنم!

برم مهمونی؟کجا؟!

ماشین رو بردارم برم شهر ری زیارت؟اونم تنهایی کیف نمیده

اجالتا باید عرض کنم من اکثر روزها رو در تنهایی مطلق تا ساعت9 شب که آقای همسر از سر کار برگرده ،می گذرونم

تا حالا هم فکر نکردم راجب گذروندن روز های تنهاییم!

در واقع کلا روزها رو برنامه ریزی نمی کنم

اصلا این بی برنامه بودن خودش عالمی داره

بدو بدو و استرسی در کار نیست سخت گیری هم نیست

خودمم و یه عالمه وقت که همش مال منه

اصلا من این تنهایی رو برای همین دوست دارم و نمی خوام با بیرون رفتن خرابش کنم

دوستش دارم چون تنها زمانی که ((تنهام))حریمم محفوظه .اصلا همونی هستم که دلم می خواد

دلم بخواد تو این تنهایی دوست داشتنی تو ساعات اوج مصرف خونه رو جارو برقی می کشم

لباسها رو اتو می کنم

ماشین لباس شویی رو می زنم به برق و اونم برام صدای جت در میاره هم لباسا شسته می شه هم من می رم تو حس پرواز با جت!بعد هی با خودم می گم این مرد وقت نمی کنه این ماشین لباسشویی بد بختو تراز کنه از عید که برای تمیز کاری جا به جاش کردم همین جوری لق می زنه آخرش خراب میشه

بعد همونجور که هنوز تنهام می گم عجب!اونم گرفتاره خوب و به همین سادگی قانع می شم و نق نمی زنم دیگه!

دلم هم نخواد این کارها رو می زارم برای ساعات غیر اوج مصرف!

وقتی تنهایی قشنگ و سیالم تموم ظرف لحظه هامو پر می کنه خودمم و تموم احساسات پر رنگم با خودم حرف می زنم

خاطره هامو مرور میکنم

تست روانشناسی انجام می دم

به اونایی که مستحقشن بد و بیراه می گم

شوهرم به خاطر سکوت در مقابل خانواده و خواهر های فولاد زرهش سرزنش می کنم

به خودم یاد آوری می کنم از کیا و چرا متنفرم

بعد سجاده مو پهن می کنم و نمازم رو می خونم یه کمی به خاطر کارای اشتباهم اظهار ندامت می کنمو سبک میشم

روزی چند بار فکر های مسمومم رو مرور می کنم

امید هامو رو تکرار می کنم

با کاکتوسهام حرف می زنم و به گلدونام آب می دم

بعد هم کتاب هامو می چینم جلوی دستم و به طور جدی شروع می کنم به مطالعه و درس خوندن کی خوابم می بره اصلا نمی فهمم بعد در حالتی مملو از تعجب و فرهیختگی از خواب می پرم!

احتمالا چت می کنم

وبلاگ ها رو می خونم و بیشتر اوقات تنبلیم میاد نظر بدم

یه چرخی تو نت می زنم و دنبال دستور غذا می گردم بازم همونی که تو ذهنمه رو درست می کنم!

همه ی اینا در صورتیه که در ابتدایی تنهایی زیبام اصلا دلم خواسته باشه از تختم بیرون بیام

در غیر این صورت حتما تنهای تنها مدت ها به لوستر بلا تکلیف اتاق خواب زل می زنم و فکر می کنم

نگاهی به عکسهای عروسی روی دیوار  می ندازم و هی زیبایی خودمو تحسین می کنم!

هیچ کاری نمی کنم از جام تکون نمی خورم انگار اونجا از همه دنیا امن تره

یه گوشه ی تاریک از خونه به عمق تنهایی هر روزه که فقط خلاء رو به من هدیه می ده

نه شادی

نه غم

نه بیم

نه امید

هیچ

فقط حس خواستنی آزادی و برای خودم بودن رو این تنهایی بهم هدیه می ده

تو تنهاییم بارها آرزو می کنم برم نزدیک مامان اینا

تو تنهاییم  غرق در نوستالژی در آورم میشم با یه سکه

یه کتاب

یه آهنگ

یه صدا

یه عکس

چی از این بهتر؟چی از تنها بودن مطلوب تر؟

توی این انزوای امن و دوست داشتنی هیچ کس از من ایراد نخواهد گرفت

هیچ انتقادی نخواهد بود

هیچ انرژی منفی نیست

اینقدر دوستش دارم که گاهی حتی وقتی صدای پایی رو تو پله ها می شنوم اراده می کنم در رو به روی هیچ کس باز نکنم و اتفاقا نمی کنم!

تو تنهایی خودم گاهی مثل فرفره تو خونه می چرخم و همه چیز رو سر و سامون می دم گاهی هم میشینم و سریال تکراری می بینم!

 گاهی با دقت موهام رو سشوار می کنم و با وسواس فراوون فرشون می کنم

گاهی هم می روم جلوی آینه دندونامو نگاه می کنم و یه خمیازه می کشم و زل می زنم تو آینه و می گم اوه اوه چه موهای هپلی!

یه دستی تو موهام می کشم و سریع از آینه فرار می کنم

تو تنهایی خودم میرم زیر دوش و بی تردید به روزی فکر می کنم که نه این دستها می تونن تکون بخورن نه چشمها می تونن ببین و نه تک تک این سلولها به شامپو بدن حاوی لایه بردار واکنش نشون میدن!یاد  روزیی می یافتم که توی غسالخونه تو نوبتم و سرد سرد منتظرم تا یکی بیاد منو بشوره تا راهی اون دنیا بشم بعد تصمیم می گیرم آدم خوبی باشم!

تو تنهایی خودم مداد مشکی رو برمی دارم و می کشم تو چشمام بعد نگام میافته به زیپ خراب و در رفته کیف لوازم آرایشم و می گم باید برای عید عوضش می کردم اه!

تو تنهایی خودم هر روز ساختمان پزشکان رو نگاه می کنم

تو تنهایی خودم خیلی دلم چای می خواد اما به ندرت حوصله ام می گیره برای خودم درست کنم

تو تنهایی خودم چای رو تلخ می خورم گاهی هم لج می کنم به این سلولیت لعنتی و شکلات می خورم

تو تنهایی خودم فکر می کنم چی میشد یه ذره با اراده تر بودم؟

تو تنهایی خودم شروع می کنم به مرور اشتباهات و سو تی هام

و خودم رو به باد انتقاد می گیرم

تو تنهایی خودم گاهی یه بانوی تموم عیارم گاهی هم یه تنبل به تموم معنا که البته استعداد فراوانی در ماست مال و ظاهر سازی داره!

 

اینه تنهایی یعنی خودت باش!

هر طور راحتی!

بی مزاحم!

من دوستت دارم تنهایی عزیزم و برای فرار از تو نه می خوابم نه بازار می رو نه پارک نه مهمونی

الان از کسایی که در زمینه روانشناسی تخصص دارن خواهشمند است بیان این پست رو تفسیر کنن!

آیا من مشکل دارم؟نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۸ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

سلام دوستای خوبم 

تا حالا شده تو یه موقعیت خاص از زندگی قرار بگیرید و یه خواسته ،یه آرزوی کوچولوی نقلی،یه نعمت خدا که تا اون لحظه بهش بی توجه بودید براتون بشه معنی و تعبیر خوشبختی؟

تو این طور مواقع یهو تموم ذهن آدم از آرزوهای کوچیک و بزرگ خالی میشه و همون یه نعمت کوچیک که در آستانه ی از دست رفتنه ،میشه معنای خوشبختی و بعد به خودت میای و می گی ای داد بی داد!چقدر من تو زندگی به نعمتهای فراوونی که خدا بهم داده بی توجهم!

چندین هزارتا دارایی و توانایی و نعمت از طرف خداوند به من بخشیده شده و من از اونها غافلم!

بعدشم خدایا تو واقعا توانا و قادرترین معمار هستی 

چجوری بی اینکه متوجه باشیم موهبتهات رو کنار هم چیدی و برای ما زندگی ساختی!

چقدر قشنگ همه چیز نزد تو برنامه ریزی شده

ممنون که گاهی تلنگر به ما می زنی 

ما رو متوجه  خودت و نعمتهات می کنی 

هر چند شاید چند روزی بهمون سخت بگذره گریه و زاری و غصه خوری بشه کارمون

و بازم بیام پیش خودت و خدا خدا کنیم

ولی من بابت این تلنگرها خیلی خوشحالم بابت این تقدیر که گاهی باعث میشه من یادم بیاد خلاء دنیامو پر کرده و فقط تویی که می تونی باز همه چیز رو درست کنی

دوستت دارم خدای من

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

سلام بچه ها

امیدوارم همگی شاد و سر حال باشید.اول باید تشکر کنم از دوستای گلی که در طول مدتی که ننوشتم جویای احوال من بودن خصوصا از رهای عزیزم

و اما اندر احوالات آزمون پیام نور باید عرض کنم که بنده قبول شدم و از دیشب تا حالا نیشم به قاعده ی بنا گوش بازه اینجوری

این ایده آلترین شرایطی بود که می تونستم داشته باشم ،درس و زندگی در کنار هم!

بماند که تو این روزها دلخوری ها و حوادثی هم بوده مثل پیچ خوردن این پای بیچاره و

آتل بستن و به صلاحدید خودمون باز کردنش اما حالا دیگه هیچ کدومشون مهم نیستن

چون خیلی احساس خوبی دارم انگار دیوار بلندی که جلوی روم بود خراب شده و من

دارم روشنایی پشتش رو می بینم

خداحافظ دوران رخوت و بیکاری 

سلام لذت فعالیت و یادگیری

سلام روزای تجربه های جدید 

سلام لحظه های قشنگ دانشجویی

تموم خوبیش هم به اینه که اگه همینجوری دوستانم بچه به بغل بیان و حس حسادت منو تحریک کنن و منم بخوام مامان بشم خوب درس خوندن تو پیام نور و بچه داری با هم بیشتر جور در میان دیگه نه؟خجالتنیشخند

آخه دیروز دختر یکی از دوستامو دیدم که خییییییییییلی ناااااااازززززززز بود از این بچه ها که پوستشون از روشنی به صورتی می زنه با یک عالمه موی زلٍ مشکی!

آخه بگو جغله این همه مو رو تو از کجا آوردی آخه

چشماشم که نگو مثه تیله گرد و مشکی اصلا این بچه اینقدر نااااززززز و خواستنی بود ترغیب شدم پروژه ایی که چند وقت پیش شروع کردم یعنی بافت لباس براش رو شروع کنم

هر چند دیگه هوا هوای بهاره ولی خوب سال دیگه می پوشه 

آخ آخ!!!یادم نبود به یه دوست قول داده بودم اینجوری نگم دختر ناااااااززز ظاهرا اونوقت ایشونم دلش یه دختر ناااازززز  می خوادنیشخند

خلاصه اگه این حس نیمچه مادرانه از سر خجستگی نباشه بدمان نمیاد ما هم یک عدد پسری دختر چیزی داشته باشیم 

امیدوارم همه ی دوستای خوبم هم نتیجه ی تلاشهاشون رو بگیرن و به خواسته هاشون دست پیدا کنن

و با تشکر از زهرای عزیز خواهر گلم که دوست خوبی برام شده و تشکر برای لحظه های قشنگ دوستانه ایی که باهاش دارم

موفق باشید دوستان 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

سلام دوستان من،مردم سرزمین من شب همگیتون به خیر 

امیدوارم اگر الان بیدارید کنار خانواده اتون لحظه های شاد و سر شار از سلامتی و خوشی رو تجربه کنید 

و اگر هم خوابید ،خوابها و رویاهاتون طلایی و پر از رنگهای قشنگ باشه

امیدوارم خواب هیچ مادری از زنان این مرز و بوم کنار تخت کوچولوی بیمارش خاکستری نباشه

بچه ها دلم خیلی گرفته،امشب یه سر زدم به پیج محک عکس فرشته های معصوم رو

دیدم که بیماری به لحظه ها ی کودکیشون رحم نکرده و تنشون پره درده

دوستان می دونم همه ی شما دست به خیر هستید و حتما عضو یک خیریه اید اما لطفا

بچه های محک رو فراموش نکنید بذارید محک و بچه هاش جزیی از هر روز ما باشن

به شکرانه ی سلامتی خودمونو خانواده امون همون اندازه که از خدا شاکریم تو پر کردن

صندوق های محک سهیم باشیم

تو این روزهای عزیز،یادمون نره این فرشته ها رو دعا کنیم

تنتون سلامت و دلتون شاد

 

 

خنده ایی غمگین تر از این دیده بودید؟

 

خجالت نکش..
اینجوری هم به من نگاه نکن...
تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری...


 

فدای تو فرشته کوچولو که با همه دردات پایه خاله بازی هستی و واسه عروسکات مامان میشی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

 

 

یه روز عصر پاییزی در حالی که با بی حوصله گی تموم خزیدید زیر پتو دارید کانالهای تی وی  رو بالا و پایین می کنیدچی می تونه بد تر از زنگ

تلفن باششششه؟ 

بازم خدا رو شکر گوشی رو برداشتم!دختر خاله ام کار خییییلی مهمی

داشت!گفت اینترنت نداره اگه میشه سرچ کنم ببینم چه دارویی باید به

گربه اش بده که اسهالش بند بیاد!سبزگلاب به روتون

تو اون لحظه به تموم گربه های دنیا از جمله لوسیفر گربه ی سیندرلا

اینا و گربه ی چکمه پوش و تام و اینا بد و بیراه گفتم تو دلم آرزو کردم همشون منقرض شن!

چشم چشم تا نیم ساعت دیگه زنگ می زنم بهت می گم

هنوز دوباره زیر پتو درست جا به جا نشدی که اون بنده خدا بعد از

دلخوری اخیر پاشده دست هیولای کوچکش رو گرفته اومده خونه ی ما

عصر نشینی!

هنوز از راه نرسیده ،بچه حمله ور میشه به سمت ظرف تنقلات اونش به جهنم!

بعد از تناول مقادیری نخود و کشمش و نقل و سایر موارد،بچهه یهو دلش آب می خواد

از اونجایی که دیگه خیلی خودمونی شده!!!حتی برا آب برداشتن اجازه هم نمی گیره

و یه راست میره سمت یخچال و از آبسرد کن یه لیوان تا کله کش پر آب می کنه و یه نفس می ره بالا!

من چای میارم ،براش  یه فنجان چای می ذارم  رو میز،و به بقیه هم چای تعارف می کنم

می رم تو آشپزخونه که سینی رو بذارم سر جاش،دنبالم میاد قاشق چای خوری میخواد!

بهش میدم هنوز نرفتم تو حال بر می گرده می گه زن عمو نبات داری؟؟؟؟

عذرخواهی می کنم از حضار که یکی بیشتر نمونده اون یه دونه هم

تقدیم هیولای کوچک می کنیم یهوووو نگام میافته روی میز می بینم چه

کثافتی زده به میز بای چای شیرینکلافه

بلند میشم برم دستمال بیارم میز و تمیز کنم 

امر می کنه شکر بیار!!!!

انگار این هیولای کوچک امروز مسئول سنگ رو یخ کردن من و یادآوری

کم و کاستی های خونه امونه

من میگم ببخشید ما شکر مصرف نمی کنیم نداریم!عصبانی

چای رو می خوره می پره رو دوچرخه که یه رکابش رو برای اینکه کمتر

جا بگیره فرستادم زیر مبل!

بهش می گم پا نزنیا مبل آسیب میبینه از رو زین جست میزنه رو دسته

مبل از اونجا هم میپره پایین 

فکر می کنم منصرف شده

دوزاریم زمانی میافته که از پشت سرم صدای یه بادگلوی جانانه میشنوم !

بر می گردم میبینم هِن و هون کنان داره دوچرخه ی ثابت بدبخت رو

میکشه جلو که بتونه پا بزنه!

به روی خودم نمیارم

اونم بعد از تلاش بسیار وقتی میبینه زورش نمیرسه که دوچرخه رو تکون

بده دست از سرش بر میداره و یه چرخ تو خونه میزنه

مستقیم میره سراغ باغ شیشه ایی محبوب من!!!!

با پنگولاش خاک بد بخت رو جا به جا می کنه و منم میبینم که کاکتوس

های بیچاره دارن مثه بید میلرزن!

بهش تذکر میدم

امیر محمد دست نزن تیغ داره ها میره تو دستت

میگه:مگه سَم داره؟؟؟

سعی می کنم خونسردیمو حفظ کنم و میگم نه!ولی خوب گیاه ها

آسیب میبینه 

جواب میده با گیاه ها کاری ندارم!دنبال گوی و سنگ تزیینی می گردم از

اونایی که قبلا بهم دادی!(البته خودش برداشته بود!)



میبینم از رو نمیره بیخیالش میشم !

یهویی صدای تَرَق و تروق میاد 

مبینم گوی سنگی رو برداشته می کوبه رو سرامیک!

اون مادر مرده هم انگار در کشاکش با جاذبه هر چند ثانیه یه بار می

خوره زمین و بازم میره هوا!

میگم امیر محمد اون سنگیه ،پلاستیکی نیست میشکنه

میخزه زیر شومینه گوی رو میاره بیرون و مستقیم میگیره جلوی

چشمای من و میگه:

این اصلا قشنگ نیست!به درد تو نمیخوره!من میبرمش خونه امون

دیگه دارم جوش میارم 

میگم :باشه باشه مال تو ببرش با خودت

دوباره میره سراغ باغ شیشه ایی و در حال که باز خاک ها رو شخم

میزنه

میگه:دارم گوی رو که مال خودمه زیز خاک قایم می کنم!اگه یادم رفت

ببرم اشکال نداره!

دفعه بعدی با خودم می برمش!!!!

در حالی که خون داره خونم میخوره سکوت می کنم!

چاره ی دیگه ایی ندارم!

در همین حین آقای همسر از راه می رسه و بعد از سلام و علیک

مستقیم می ره سراغ بچه و یه دستی سرش میکشه میگه:

چطوری عمو؟

هیولا می گه
خوبم ،دوچرخه رو می کشی جلو؟بتونم سوار شم

آقای شوهر هم در یک چشم به هم زدن به سوپر من تبدیل میشه و با یه حرکت دوچرخه رو میکشه جلو

و یهووو بببببببببووووووووووووووومممممممم

من  که تا اون لحظه خودم رو برنده بازی می دونستنم و تو دلم

میخندیدم و راضی بودم که اینبار دوچرخه ی عزیزم رو نجات دادم از درون

از زور حرص می ترکم!

القصه،هیولا پیروزمندانه و موزیانه

باز جست می زنه رو دوچرخه و ناجوانمردانه رکاب می زنه

!!!می زنه می زنه می زنه . انگار دارن منو کتک می زنن

مامان عرق کردم!گرممه

مامانش:آخه تو چاقی بایدم دوچرخه بزنی!چند درصدش تیکه بود برام

مهم نیست!

این برام مهمه که چرا یه کلام به بچه اش نمیگه این وسیله ی کوفتی

اسباب بازی نیست!!!

اجازه مجازه هم که تو کارشون نیست

هیولا هوس می کنه بره خونه اشون!

یه بشقاب تنقلات هم می دم دستش که با خودش ببره پایین برای

خواهرش،میگه اول میرم دستشویی بعد میرم خونه امون

بشقاب رو سر می ده رو میز و نخود و کشمیش سر می خوره رو فرش

و من همه رو جمع می کنم

بشقاب رو برمیداره و می ره!

چند دقیقه بعد صدای جیغ و داده که از تو راهرو میاد

آقای شوهر الان رفته خوابیده!

مامانش در رو باز می کنه و از طبقه ی پنجم خطالب به بچه هاش که

دارن تو طبقه ی دوم دعوا می کنن با داد میگه:

بس می کنید یا بیام پایین!

یا ابوالفضل!چه جذبه ایی!چه تهدیدی!!!!

شوهر منم که خواب نیس!شما راحت باش. بچه ات رو تربیت کن!

خلاصه دعوا بالا می گیره و مامانشون بدون خداحافظی غرو لند کنان از

لای در می ره بیرن و می گه:

ببخشید من برم ببینم چی شده!

شرط می بندم تا وسطای داستان اصلا یادتون نبود که هیولا با اون زیر

شلواری چپه اش !

با مامانش اومده خونه ی ما!

چون همونجوری که دیدید مامانه اصلا به خاطر شیطنت های پسرش نه

خجالت میکشه نه تذکر می ده!اصلا انگار کارای بچه اش زشت نیست!

خیلی ریلکس و آروم نشته و چای می خوره!

برای همین میگم :((مادرهای بیخیال خوشبخت ترین انسانهای زمین هستند))

خدایا کمک کن مادر خوبی باشم،بتونم بچه ام رو طوری تربیت کنم که

باعث آزار دیگران و سرافکنده گی خودم نباشه


 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط خاله زنک نظرات () |

Design By : Mihantheme